نیست که نیست …

بشنویم …

روبروی ماه، تنها

فکر دیداری که نیست

شعر می گویم برای آن خریداری که نیست

می شوم یک عاشق آشفته حال نوجوان

قطعه شعری می نویسم روی دیواری که نیست

درد دارد منتظر باشی و حرفی نشنوی

می شوم امشب طبیب درد بیماری که نیست

در درونم جنگ صدها روزه بر پا شد و من

می شوم سرباز بی مقدارسرداری که نیست

اندکی با ما، حرفی میزنم از عاشقی

مات می ماند به رویم مثل دلداری که نیست

خوابگرد کوچه های مانده در گمراهی ام

خواب ها را می شناسم هیچ بیماری که نیست

قلب من بند شد دلم لرزید من اما هنوز

مانده ام تنها به زیر کوه آواری که نیست

ویدا حمیدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× چت کنیم؟